خرید بک لینک

واااااااااای خداااااا

امروز رو دوس داشتم خیییلی!(بغیر از یه چنتا تستی که امتحان آسیب شناسی روانی1 حالمو گرفت بقیش عشق بود. خخخ)

ساعت الان 4:33 صبح روز سه شنبه اس. سی ام خرداد نود و شیش. تو اتوبوسم. خوابم نمی بره دیگه. اومدم وبلاگو چک کردم. حیفه، خیلی حیفه خاطره دیروز رو ثبت نکنیم.

امتحان آخرم بود(هوووورررررا...)، ولی این مهم نیست، مهم قراره عصرم بود!

قرار بود مامان و بابای مجید رو ببینم اونا هم منو ببینن!!...جالب بود...از خودم تعجب کردم هاااا که اینقدر زود قبول کردم که ببینمشون!!

هرچند با چیزایی که مجید گفته بود ازشون، ته دلم قرص بود و هیجان داشتم که زودتر برم سر قرار!!

این قرار خیلی با قرارای دیگمون فرق میکرد خب، فکر کن! خخخ:))

چون روز آخر بیرجند بود باید وسایلمو جمع میکردم و تحویل انبار میدادم.

قرارمون ساعت 5 بود ولی نمی تونستم خودمو اون موقع برسونم. ظهر زنگ زدم به آقامون،(ببخشید از خواب بیدار شدی عزیزم!) گفتم اگه 6 باشه خیلی بهتره.6 شد.(مرسی که درک شدم.)

با هم رسیدیم هتل جهانگردی. دیدمشون. تا من بقیه پول رو از راننده بگیرم رفتن تو. پشت سرشون رفتم!

مامان خوشگلشو بوس کردم، بابای دوست داشتنی رو نشد بوس کنم ولی!هنوز زوده!(خیجالت...!)

نشستیم دیگه...دیدی همیشه اولش سخته؟!خخخخ چررراااا....

سوالای مامانش با چندتا بچه این شروع شد.(خب خوبه اینو جوابشو از حفظ بودم!)

استرس داشتم...حس میکردم دستام میلرزه!!(یادم نمیاد تا حالا جایی به خاطر استرس دستام واکنش نشون داده باشن!)...معمولا از استرس دسشوییم میگیره! ولی خب اینجا مزیت ماه رمضون روشن میشه!(مثانه خالی!خخخ)

احوال پرسیا که بماند...تیکه های برجسته و بامزه رو یادآوری کنم.

*پرسیدن روزه ای؟-بله روزه ام، بغیر روزی که اومدم بیرجند تو راه بودم بقیه رو گرفتم.از ده روز بیشتر اینجا بودم خب.

مامان رو به مجید: همه روزه هاشو میگیره ببین!(یعنی که یاد بگیر پسر گلم از عروسمون! خخخخ)

*مامان:خب شما خوش اخلاقی؟

مریم: اینو راستش بقیه باید بگن ولی نظر خودمو بگم؟آره خوش اخلاقم!!

*مریم:خب یکم از بدی هاش بگین!من اومدم اینجا که خصوصیات بدشو شما بگین چون شما بهتر از هرکسی میشناسینش.

مامان:هیچی!خیلی پسره خوبیه.هیچ ویژگی بدی نداره!

مجید:بگو تنبلم.دیر از خواب بیدار میشم

مامان:آره راست میگه.صبح ها خیلی سخت از خواب پا میشه.شبا دیر می خوابه.

مریم:خب اشکال نداره من با این قضیه مشکلی ندارم!!

مامان:شما چی دیر بیدار میشی؟

مریم:خب من اگه کلاسی داشته باشم و مجبور بشم که زود بیدار میشم وگرنه که بیکار باشم نه!...خب پس پسر خوبیه.همین؟؟

مامان: یه وقتاییم کم اعصاب میشه.

مریم:خب چی کار می کنه؟

مامان:هیچی هیچ کار نمی کنه! هیچ حرفی نمی زنه. کلا وقتی عصبانی شد شما هیچی نگو وقتی شما عصبانی ای اون هیچی نگه!(یه لحظه حس کردیم داریم میریم سر خونه و زندگیمون!خخخ)

مریم:اگه هردومون با هم عصبانی شدیم چی؟(خخخ)

*بابا پرسید:رانندگی بلدی؟؟-بعله!گواهینامه دارم.البته چون داداشم بیشتر میشینه ماشین خیلی به من نمیرسه!-

مجید: بابا براش مهمه زن ها رانندگی یاد داشته باشن.(خوب شد دو سال پیش رفتم دنبال گواهینامه ها.)

*مامان:دانشگاه بهتون افطاری میده؟

مریم:بله ولی خیلی کیفیت غذاش خوب نیست.ما خودمون بیشتر آشپزی می کنیم. بعدم یه چندباری بچه ها حالشون بد شد به خاطر غذا، واسه همین خودمون یه چیزی درست می کنیم می خوریم.

مامان:آشپزیت چطوره؟

مریم:راستشو بخوام بگم خیلی اهل آشپزی نیستم!!

*صحنه آخر قرار؛ مجید:بزارین یه عکس بگیرم.

مریم: خب بزار من برم اونور بشینم پس کنار مامان و بابا.دورم اینجا ازشون!(مجید میگه عجب دلبری ای کردی اون موقع! خخخ)دستمو گزاشتم رو شونه مامان.اووووخی چه حس خوبی بود.

مامانش بوسم کرد.دعا کرد برام نمره هام بیست بشه.گفت همیشه برا مجید دعا کردم چهل بشه نه بیست! گفتم پس برای من دعا کنین پنجاه بشم نه چهل!!

*صحنه بعد از صحنه آخر: قرار شد خودشون برگردن. من با مجید برم. دوست نداشتم پیاده برن.آخه مامانم روزه بود و هوا گرم. ولی گفتن نه پیاده میریم.

گفتم بهشون خیلی خوشحال شدم که دیدمشون.اومدم خدافظی آخرو بکنم، رفتم جلو دست بدم یه روبوسی دیگه هم کردم با بانو!(مااااااااچ)

بعدا بانو گفته بود اونجا که با هم رفتین سمت ماشین چقدر بهم میومدین!شاید به خاطر این بوده که رنگ لباسامون مچ بود...البته کلا هم بخوای بگی خیلی بهم میایم...ساخته شدیم برای هم!

برچسب: نویسنده: سام شمس تاريخ: جمعه 9 تير 1396 ساعت: 23:22

صفحه بندی