حالم خوب نبود. راستش یکم به راهی که میرم شک کردم یعنی بقیه سبب شدن که شک کنم شاید هم اونا به راهشون هنوز فکر نکردن که شک کنن. خسته و پژمرده بودم که یادم افتاد قراره مریم رو ببینم امروز اونم بعد یه هفته. دیدمش کلی بغلش کردم بوسش کردم و از همیشه حس می کردم بیشتر دلم براش تنگ شده. همه ی نگرانی هام رو فراموش کردم همه جی رو. راستش شاید بهش نگفتم ولی گاهی که از کل زندگی نا امید میشم و حس می کنم که یکی مث مریم رو دارم با خودم می گم خب درسته یه چیزایی سرجاش نیست ولی این که مریم رو دارم از همه چیز مهمتره و لذت بخش تر چه موفقیتی بزرگتر از داشتن تو.
امیدوارم از شوخی هایی که کردم ناراحت نشده باشی راستش شاید هنوز زن ها رو دقیق نمی شناسم. منو ببخش ولی یادت باشه یه تار موت رو به تمام اونا نمی دم توی واقعیت.
♥ نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی ۱۳۹۶ ساعت 21:44 توسط مجید:
برچسب:
نویسنده: سام شمس