خرید بک لینک
بالخره تمام شد. بالخره وقتش رسید که بره

ظهر دوشنبه اومد اینجا یکم کلافه بودم یکمم از دستش عصبی که می خواد بره همش داشتم فکر می کردم اخرین باریه که امده خونم اخرین باریه که نهار می خوریم اخرین باریه که همو می بینم توی این شهر.
یه آشوب خیلی بدی بود توی دلم خیلی که اصلا نمی شناختمش خیلی بد بود اینقدر که حال مریمم رو هم بد کردم و سر درد شد. تصمیم گرفتم الکی ادای خوشحال ها رو در بیارم بریم کافه و کلی شوخی کنیم و بخندیدم دوست داشتم روز اخر قشنگ تموم شه ولی همش یه چیزی نمی زاشت. مریم رفت اسنک بگیره بغض کردم اشکم در اومد ولی سریع جمع کردم و اومد یکمم از دستم عصبی شد. نمی دونم چطوری بود ولی از همه ای اون روز اینو یادم موند رفتیم همون جایی که اولین بارها با ماشین وامیستادیم و حرف می زدیم ولی اینبار فقط گریه کردیم. هیچی نتونستیم بگیم و اخرش وقتی که رفت من موندم و یه شهر و کلی خاطره که همه جاش هست.

امیدوارم زودتر برگردی مریمم و برای همیشه بمونی

دوشنبه 1 بهمن 1397

برچسب: نویسنده: سام شمس تاريخ: يکشنبه 14 بهمن 1397 ساعت: 11:37

صفحه بندی