چرا بدشانسی؟ اون ازون دفعه که مجید اومد پیشم گوشیمو جا گذاشته بودم اینم ازین! اه
عروسی رفتن رو میگم.
یکی از دوستای مجید میخواست ازدواج کنه. منم تا حدوددی میشناسمشون. قرار بود 6 شهریور جشن بگیرن. از منم دعوت کردن که برم. منم از همون روز تصمیم داشتم که به بهانه عروسی دوستم پا شم برم پیش مجید. هم میبینمش دلتنگیم برطرف میشه و هم یه عروسی میریم با هم. تازه اون لباس جدید خوشگلمو هم می خواستم بپوشم...
مامان و بابام یه موافقت 99 درصدی داشتن هااااا حتی اتوبوسم زنگ زده بودم هماهنگ کرده بودم! ولی شب قبلش بابام گفت بهتره نری...قیافه من
یعنی ذوقی که داشتم یه کله رفت تو دیوار...!!
گفتم عب نداره فردا دوباره حرف میزنم و اصرار میکنم حتما میشه. شب خوابم نمی برد. همش تو فکر این بودم که چی بگم و چی کار کنم. تا 5 صبح بیدار بودم ولی بلاخره خوابم برد.
انقدر فکر کرده بودم که خوابشو دیدم و بهم الهام شد!!
خواب دیدم به مجید زنگ زدم که دارم میام ببینمت ولی یهو گفت من مهمون دارم!! از خواب پریدم!
سریع گوشیمو برداشتم بهش پیام دادم که مجید تو امشب و فردا مهمون داری؟
-آره برا چی؟
-می خواستم بیام اونجا
و این گونه قضیه کنسل شد..اه
پ.ن: ببخشید اگر بد نوشتم. سختم بود یادآووری دوباره اش و اعصابم خورد میشه هردفعه یادش می افتم ولی می خواستم خاطره اشو ثبت کنم.
برچسب:
نویسنده: سام شمس