خرید بک لینک
ساعت 1 و نیم ظهر شنبه بود که یهو مریم پیام داد بدجوری دلم براش تنگ شد. وسایلم رو برداشتم و راهی شدم به سمتش. می دونستم کلاسش ساعت 7 تمام میشه و من باید 480 کیلومتر رو می رفتم تا بتونم ببنیمش بدون توقف رفتم. احساس کردم شاید یه چند دقیقه ای دیرتر برسم بهش پیام دادم کلاست تموم شد از موسسه نیای بیرون چند سوال دارم استادت بپرسی. ساعت 7 و 5 دقیقه رسیدم در موسسه زبان. منتظرم بودم و از اینه ماشین حواسم به رفت و امدها بود. بهش زنگ زدم ولی بازم جواب نداد گفتم شاید کلاس جبرانی گذاشتن دیرتر میاد بیرون ولی بازم نیومد هر چی منتطر شدم. چندین بار باهاش تماس گرفتم. در نهایت ساعت 8 پیام داد که ببخش گوشیم خونه جا مونده الان دیدم پیامت و تماس هات رو. خستگی رانندگی 5 ساعته توی تنم موند. راه افتادم و رفتم پشت پنجره اتاقش و شروع کردم باهاش بحث کردن تا بتونم حداقل این شکلی سوپرایزش کنم و بعدش یهو وقتی که یکم عصبانی شده بود براش نوشتم بیا پشت پنجره و پنجره باز شد با یه دست تکان دادن همه خستگی سفر رفت و قرار شد فردا ببنیمش. یعنی خیلی بدشناسی اودم که 5 دقیقه دیر رسیدم و بدتر این که گوشیش جا مونده بود. ولی ارزشش رو داشت حتی همون نگاه نصفه و نیمه از پشت پنجره

دوست دارم مریمم

برچسب: نویسنده: سام شمس تاريخ: يکشنبه 14 بهمن 1397 ساعت: 11:37

صفحه بندی