خرید بک لینک

چند روز پیش رفتم پیش مریم. خیلی خوشگل شده بود از همیشه بیشتر اینقدر که یکم اعتماد به نفسم رو جلوش از دست داده بودم. وقتی راه افتاده بین راه پیام داده بود که نمی تونه بیاد و خیلی عصبی شدم گفتم من این همه راه می رم اون بعدش یه نیم ساعت نمی تونه بیا منو ببینه و باید تا فردا متنتظر بشم. بعدش که رسیدم متوجه شدم خواسته منو سوپرایز کنه و امده استقبالم ترمینال. ولی خب من نمی دونستم و یه جای دیگه از اتوبوس پیاده شدم و وقتی که فهیدم ترمیناله خیلی حس بدی بود که اون لحظه رو از دست دادم. ولی خیلی احساس خوبی داشتم بعد یه مدت چالش و دعوا واقعا حس خوبی بود. اومد یکم راه رفتیم و نشستیم روی نیمکت. خسته بودم البته کمی هم سردرد داشتم و فقط دوست داشتم بشینم و کنارش باشم. مهم این بود حرف بزنه و من گوش کنم و فقط کنارش باشم.

وقتی کنار همیم خیلی همه چی ارومه همه جی کند میشه و وامیسته گاهی حس می کنم وقتی کنار همیم فقط و فقط ما هستیم توی این دنیا

برچسب: نویسنده: سام شمس تاريخ: شنبه 11 خرداد 1398 ساعت: 12:34

صفحه بندی