خرید بک لینک

امشب عجب شبی بود! بلاخره اون شبی که هردومون منتظرش بودیم رسید. واااای که چقدر استرس داشتم من! یعنی داشتم می مردم! کلی وسواس گرفته بودم که همه چی مرتب باشه، مبلا رو جا به جا میکردم، ظرف ها درمیاوردم این ور اونور میکردم، وای مامان لباسم کوتاه نیس؟؟!! وای علی این پیرهن رو نپوشی ها خوب نیس! اصن یه وضعی! نزدیک ساعت ۵ که شد قلبم دیوونه وار می کوبید! همش به خودم می گفتم نفس عمیق نفس عمییییییییق!

ساعت ۵ و ۵ دقیقه شد که زنگ آیفون رو زدن!

خدایا

مجید با خونواده اومدن خواستگاری!

برچسب: نویسنده: سام شمس تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 17:36

صفحه بندی