اینقد اتفاقای قشنگ میفته و خاطرات خوشگل داریم و البته اینقد بحث کردیم با هم! که نمیشه همشو اینجا یادداشت کرد.
الانم که تو خردادیم و اوج امتحانای ترم 4 مه. خسته شدم اااااااااااه T_T.
دوشنبه بیست و دو خرداد ساعت 9 قرار گذاشتیم بعد امتحان من. قرار شده بود یه نیم ساعتی همو ببینیم! ساعت 10 مجید مشاوره داشت.
[یادمه به زهرا گفتم من بعد امتحان نیم ساعت میرم مجیدو ببینم، فحش داد(که جایز نیست بگم! خخخخ یه چیزی تو مایه های خر خودتی!)، گفت آره نیم ساعت همش! گفتم اره خب بعدش مشاوره داره. گفت اوکی. وقتی برگشتم خوابگاه هی می پرسید خب چی گفتین چی بهتون گفتن نتیجه چی شد. نمی فهمیدم چی میگه. گفتم خب می خواستیم همو ببینیم و حرف زدیم دیگه. میگفت خب آخرش چی شد. گفتم ای بابا آخر چی. گفت مگه مشاوره نرفته بودین.(چی میگه این خدااااااایااااااا). مشاوره ازدواج بریم آخه؟ الان؟؟؟ بعدم طرف خودش هم روانشناسه هم مشاور کجا بریم اخه! خخخ]
نیم ساعتمون چهل و پنج دقیقه شد. دقیقه ی سی و پنج بحثمون گرفت. بهم گفت عینکتو بردار ولی نمی خواستم وردارم!! نمی خوام با جزییات تعریف کنم خیلی لحظات جالبی نبودش ولی خب بهم گفت وقتی یه خواسته کوچیک ازت دارم انجام نمی دی، چجوری مطمئن باشم خواسته های بزرگ تر و اصلی مو انجام میدی.( مجید جان تعمیم نده دیگه خب تو خواسته های بزرگتری ازم بخوای از جونم مایه میزارم برات) ولی من لجبازی کردم می دونم. لوس بازی درآوردم قبول دارم خخخخ. تو پنج دقیقه آخر با هم حرف نزدیم. منو رسوند خوابگاه اونور خیابون نگه داشت گفت خدافظت منم گفتم خدافظ مواظب خودت باش...
خیلی اعصابش بهم ریخته بود. منم که بچه های اتاقمون خواب بودن گریه کردم. شانس آوردم زهرا نفهمید قضیه رو. هرچند گفت ظهر فهمیدم حالت خوب نیست.اگه بیدار بود که میومد بغلم میکرد زود آروم می شدمT_T. شبش مجید زنگ زد کلی حرف زدیم(از همینجا من ساری واقعا، یکم صدام رفت بالا اون شب!). تا قبل اینکه حرف بزنیم آروم و قرار نداشتم ولی بعدش آروم وسبک شدم. خیلی خوبه همسرت فهمیده باشه و البته روانشناس (خخخ)حتی اگه لجبازیم بکنی به عاقلانه ترین روش شیرفهمت می کنه.(:
عذرخواهی کردم ازش اونم معذرت خواست.زنگ زدم که بگم عذرخواهی خالی من خیلی فایده ای نداره خب عصبی و کلافه اش کرده بودم. گفتم می خوام جبران کنم یه چیزی بخواه. گفت بوسم کن! (بی مزه(: خخخ). گفتم نه ازینا نه! گفت همین که هستی خودش خوبه.(دورت بگردم من که اینقده مهربونی) گفتم نه دیگه یه چیز اسپشیال! گفت باشه تلگرام میگم. رفتم نگاه کردم گفته بود میام مشهد باید بریم برات مانتو بخرم!!!! (دیوونه اس دیگه عشقم دیوونه!)
برچسب:
نویسنده: سام شمس