
این روزا موندن تو بیرجند برام سخت تر از همیشه شده. دوست دارم زودتر این لیسانس لعنتی رو بدن به دستم و برم. چهار سال خیلی زیاده البته برای همه نه. برای بعضیا ممکنه کم هم باشه، حتی ممکنه بعضیا دوست نداشته باشن تموم بشه. خب معلومه بستگی داره چجوری و با کیا برات بگذره. منم روزایی رو داشتم که می خواستم بیشتر اینجا باشم یا وقتی مشهد بودم دلم پر میزده برای برگشتن به اینجا. ولی الان همش ای کاش می کنم. ای کاش الان ترم آخر بودم و تمام. واقعا نمی دونم وقتی سال دیگه شد چطوری باید جسممو بکشونم بیارم اینجا. باید زودتر خودمو نجات بدم. باید یه کاری برای خودم بکنم. من درونم دیگه حوصله ی بی حوصلگی رو نداره. بهتره از نبودن ها و تنهایی ها ننویسم. آدمای اطرافم دیگه تازگی اون موقع ها رو برام ندارن. نمی دونم اونا ع...
ادامه مطلب
این روزا درگیر جابه جایی خونه هستم قراره فردا از این خونه ی معلم برم. راستش حس عجیبی دارم یه جور وابستگی خاص یه جور حس جدایی یا سفر. دراز کشیدم یه گوشه و دارم مث تمام شب های یک سال گذشته به لوستر خیره شدم. دارم مرور می کنم همه چی رو همه ی شب های خوب و بد این خونه رو. ولی این خونه جایی بود که مریم برام شروع شد. سرآغاز مریم. دقیقا کنار بخاری اولین دوست داشتن رو بهش گفتم. توی همین خونه بودم که گریه ک...
ادامه مطلب