خرید بک لینک
این روزا موندن تو بیرجند برام سخت تر از همیشه شده. دوست دارم زودتر این لیسانس لعنتی رو بدن به دستم و برم. چهار سال خیلی زیاده البته برای همه نه. برای بعضیا ممکنه کم هم باشه، حتی ممکنه بعضیا دوست نداشته باشن تموم بشه. خب معلومه بستگی داره چجوری و با کیا برات بگذره. منم روزایی رو داشتم که می خواستم بیشتر اینجا باشم یا وقتی مشهد بودم دلم پر میزده برای برگشتن به اینجا. ولی الان همش ای کاش می کنم. ای کاش الان ترم آخر بودم و تمام. واقعا نمی دونم وقتی سال دیگه شد چطوری باید جسممو بکشونم بیارم اینجا. باید زودتر خودمو نجات بدم. باید یه کاری برای خودم بکنم. من درونم دیگه حوصله ی بی حوصلگی رو نداره. بهتره از نبودن ها و تنهایی ها ننویسم. آدمای اطرافم دیگه تازگی اون موقع ها رو برام ندارن. نمی دونم اونا عوض شدن یا من. قطعا هردو!

پ.ن1:وضعیت جسمی ام هم که بهم ریخته است. نمیشه کاریش کرد. فقط میشه به حالش گریه کرد. به هر حال هر آدمی یه جوری باید غرامت بده.

پ.ن2:راهی سراغ ندارین که بشه گریه کرد ولی آب از دماغ نیاد؟

پ.ن3:قول میدم از حال خوبم هم پست بنویسم.

برچسب: نویسنده: سام شمس تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:30

صفحه بندی