خرید بک لینک
این روزا واقعا ذهنم خوددرگیری داره. خیلی به مجید فکر میکنم. قبلا هم همین اندازه فکر میکردم ولی الان فرق کرده، به جدایی مون فکر می کنم. مامان مخالف صد درصده. به نظرم از ته قلبش مخالفه! من خیلی باهاش بحث کردم سر این قضیه. هردفعه گفته نه! می تونه منو قانع کنه چون خیلی منطقی حرف میزنه باهام و قانعم کرده! ولی من... بلاخره یه احساسی بوده این وسط!

نتونستم. چندین بار خواستم به مجید بگم برو، جدا شیم از هم، تمومش کنیم. ولی نتونستم. نمی دونم اگه بگم بعدش چی میشه، چی سر مجید میاد، چی سر من میاد؟

ولم نمی کنه. یه حس و فکر همیشه ولم نمی کنه که شما دوتا هیچ وقت بهم نمی رسین، اینقدر دست و پا نزنین، خودتونو اذیت نکنین...

می ترسم. ترسم اینه که نکنه خودشو نمی خوام، نکنه فقط یکی رو می خواستم که دوستم داشته باشه و این رابطه رو که همه می خوان،عاشقی، رو تجربه کنم؟ همچین ادم بدی هستم من...هستم!

پشیمونم. خیلی. از این که چرا از اول شروع کردم، چرا ادامه دادم، چرا زودتر تمومش نکردم، چرا نمیگم بره؟

و باز هم پشیمونم. چرا مجید رو تا اینجا کشوندم! نگرانشم فقط.

♥ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۶ ساعت 22:59 توسط مریم:

برچسب: نزدیک,پایان, نویسنده: سام شمس تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 4:23

صفحه بندی