این یکی دو روز خیلی خوابیدم طوری که انگار دنیای واقعی خوابه نه بیداری. مریم رفته خونه و من همش دارم بهش فکر می کنم. اتفاقی با یکی از دانشجوهام جت کردم یادمه اخرین باری که دیدمش عاشق بود. اره عاشق یه دختر ولی مث اینکه تمام شده بود یکم ناراحت شدم. ولی نمی دونم چطور تونسته تحمل کنه همش می خواستم خودم رو جاش بزارم ولی اصلا نمی تونستم حتی برای یه لجظه هم نتونستم. نمی دونم چیه ولی فک میکنم زندگی مردا بعد عاشق شدن مث قبلش نمیشه بعد عاشق شدن همیشه یه یادگاری از عشقشون روی قلبشون هست. حالا اگه بمونن که هیچ ولی اگه به عشقشون نرسن هر از گاهی همین یادگاری براشون یه درد میشه که تنها با مرور خاطرات تسکین پیدا می کنه.
مریم دلم برات تنگه و خیلی تنهام اونقدر که حتی حوصله رفتن خونه مامان رو هم نداشتم.
♥ نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان ۱۳۹۶ ساعت 20:55 توسط مجید:
برچسب:
نویسنده: سام شمس