خاطره اول:مطابق همیشه مجید اومد دنبالم که منو ببره ترمینال. توی راه کلی غصه دار بودم که قراره به اندازه ی یک تابستون دراز و طولانی از هم دور باشیم. داشتیم حرف میزدیم و من غر میزدم که ناراحتم، من نمیرم اصلا.
یهو مجید گفت آره بابا اصلا چه کاریه بیا بریم امشب خونه من می خوابی، فردا صبح خودم می برمت. گفتم نه بابا خونوادم منتظرمن نمیشه. گفت زنگ بزن میشه. گفتم نمیشه میان ترمینال دنبالم. گفت نه بگو اتوبوس خراب شده چون آخرین اتوبوس شب هم بوده گفتن فردا میفرستیمتون.
یه چیزی تو دلم قنج رفت! لامصب تصورشم بهشته! گفتم مجید، ببین! منو وسوسه نکن ها. گفت جدی میگم خب بیا بریم فردا می برمت. گفتم نه نمیشه ولش کن، میدونی ک منم دوس دارم ولی خب خیلی ضایع اس دیگه بی خیالش.
گفت نه همین که گفتم امشب میای خونه من! یه لحظه ترسیدم.خیلی جدی شده بود. نزدیک ترمینال شده بودیم که یهو از دور برگردون دور زد!!
منو میگی جییییییییییییغ! مجید نه ولش کن آقا خطرناکه! میگفت نه بابا چیزی نمیشه. راستی راستی داشت منو می برد خونه اش. پیچید تو بولوارشون!
سکته رو رد کرده بودم...فقط جیغ میزدم...نههههههههه من نمیام (حالا از خدام هم بود ها...!) بازم پیچید سمت راست...رسیدیم به بلوک ها...یا خود خدا...(حالا تو دلم میگفتم عجب کله خر دوست داشتنی ایه ها کثافت!)...نزدیک شده بودیم...
بلاخره فرمونو پیچوند و برگشت، رفت به سمت ترمینال. برگشته میگه هاهاهاها ترسیدی؟؟ آخه شما بودین چی می گفتین بهش؟
راستش یادم نیس دیگه بعدشو دقیق. یه صحنه هایی از فحش های ریز و قلبمه و ناموسی یادم میاد فقط. (خخخخ)
و اینکه... گفتم ببین! منو می ترسونی مجید! باااااااااشه دارم برات.داااااااارم برات! گفت نکنه میخای بگی خواستگار اومده برام یا میخوای عروس شی؟ گفتم نه! تو فقط بشین و منتظر باش...
ادامه در پست پایین
برچسب:
نویسنده: سام شمس