خرید بک لینک

امروز اولین باریه که به مجید گفتم دوستت دارم و پاسخی نگرفتم. نمی دونم این از طرف اون چه معنی ای میده. گیج شدم.نمی دونم من الان دقیقا چه حسی دارم، البته اینو مطمئنم که هرچی هست حس ناخوشایندیه.

شاید باید بهش حق بدم، شاید با حرفام خیلی ناراحتش کردم و اینو می دونم که بهم شک داره و به قول خودش ازم می ترسه، می ترسه که زود جا بزنم.

برمیگردم چت هامونو می خونم. به عکس گل هایی نگاه می کنم که ریخته توی سطل آشغال. اینقدر مبهوت شده بودم که متوجه نشدم فقط ساقه گل ها توی پلاستیکه. چیزی نگفتم فقط ازش پرسیدم خواستگاری اون دختره میری؟ گفت نه.

برام نوشته: گاهی بهتره دو نفر مدتی از هم دور باشند تا بفهمند چقدر به با هم بودن احتیاج دارند.

و من فقط نوشتم اوکی. راستش من تو این مدت زیاد بهش گفتم یه مدت از هم دور باشیم (حتی بلاکش کردم!) ولی هیچ وقت بیشتر از یه روز طاقت نیاوردم باهاش حرف نزنم. (شاید فقط می خواستم که بیشتر حواسش بهم باشه)

حالا این اولین باره که اون می خواد از من دور باشه. نمی دونم این دفعه چقدر قراره طول بکشه چون اولین باره.

ولی من هیچ وقت نخواستم تو رو علاف خودم کنم، تا مثلا خواستگار بهتری برام بیاد و به تو بگم به سلامت. من تا وقتی تو هستی نمیزارم هیچ کس دیگه ای پا جلو بزاره. مطمئن باش هیچ کس حق نداره قبل تو بیاد خواستگاری من...و هیچ کس حق نداره منو مجبور به انجام کاری یا نکردن کاری بکنه.

برچسب: نویسنده: سام شمس تاريخ: دوشنبه 9 ارديبهشت 1398 ساعت: 13:29

صفحه بندی