امروز با هم دعوا کردیم سر هیچی من فقط بهش زنگ زدم و نوشت خونس و جواب نمی داد. کلافه شدم از این که اینقدر من سه ساله از استقلال می گم و مریم هنوز درگیره که گوشی رو جواب بده یا نه. نمی دونم چرا بدش میاد هر وقت بهش چیزی که به نفع خودشه می گم شاید منم بد می گم می دونم که بد می گم شاید بیشتر می کوبم ولی خب منم ادمم عصبی می شم می بینم این شرایط رو.
همش بهم می گه من همینم من می خوام این باشم اینو نمی فهمم یعنی چی من می خوام همین باشم. خب وقتی که این عدم استقلال وقتی که این عدم پیگری داره روی زندگی منم تاثیر می زاره دیگه نمیشه گفت من من من
منم پس همینم منم دوست دارم بیرجند باشم منم دوست ندارم زندگیم رو برای هر ادمی بگم که شاید کارم درست شه برم مشهد که مریم راحت تر زندگی کنه منم دوست دارم بیشتر خرج کنم راحت تر بگردم ولی همیشه مریم جلوی چشممه حتی کوچیکترین تصمیمم اونم می بینم و در نظر می گیرم. ولی من خودخواه این قصه شدم نمی دونم شاید من اشتباه فکر می کنم.
ولی از همه ی ادمای دنیای می خوام این واژه زشت و حقیر که من همین هستم که هستم رو فراموش کنن این کلی درد توشه و کلی حقیره.
ولی می خوام مریم دو روز هم شده دو روز فقط به خاطر من تنها باشه ببینم چه واکنشی نشون می ده یا فقط و فقط یک بار با اتوبوس بیاد دیدن من و بعدش من بگم عصر باید برم خونه مادربزرگم و نمی تونم بیام چون اونا فکر بد می کنن ببنیم چه حالی میشه
نخواستم منت بزارم ولی کلی از همه چی عصبیم و در نهایت این همه تلاش برات بنویسه غلط کردی که این کارا رو می کنی و می تونی نکنی . حس می کنم این تا چند مدت نتونم هضم کنم
برچسب:
نویسنده: سام شمس