خراش عشق!!
-
تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 23:22
دو شب پیش با مجید تلفنی صحبت می کردم. داشتم تو راهرو راه میرفتم می خواستم خدافظی کنم یهو حواسم نبود ساعد دستم کشیده شد به یه سیخ رو دیوار...اندازه ی سه سانت رو دستم خراش افتاد. بعدش یکم خون اومد.یه کوچولوهم می سوختخبT_T. البته سطحیه ولی ردش هست هنوز قرمزه. هروقت نگاش می کنم یاد مجید میفتم...مجیدم کج...
خوشبختی به این میگن!
-
تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 23:22
دیشب مجید خوشبختی تو زندگی مشترکمونو برام تعریف کرد!گفت صبح از خواب بیدار میشی، صبحونه مو میدی، من میرم سرکار،در رو قفل می کنم حق بیرون رفتن از خونه رو نداری، تو خونه هستی لباسا و ظرفا رو میشوری، خونه رو تمیز می کنی،اینترنت و اینام خبری نیست، اگه حوصلت سر رفت یه گوشی 1100 برات میخرم مار بازی می کنی،
تجویز عکس
-
تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 23:22
[unable to retrieve full-text content]الان 20 ساعت که نخوابیدم. خستم و از گرسنگی خوابم نمی بره نمی دونم شاید مال اون عکس باشه. امروز صبح مریم یه عکس از خودش فرستاد خیلی خوب بود خیلی ذوق کردم خیلی ولی خب زیاد ابراز نکردم نمی دونم چرا. از صبح هر نیم ساعت می رم می بینمش. راستش رو بخوای خیلی دلتنگش شدم
تقدیم به مریمم
-
تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 23:22
" alt="" /> عاشقش بودمنورش راگرمایش رانگاهش راهمه را می فهمیدمبه خیالم عشق یعنی آفتابسایه ات آمدآفتاب پنهان شدمن ماندم و مبهوت میان دو غزلآفتاب یا سایهخط زدم آفتاب راو نوشتم از نو، عشق یعنی سایه
قراری برای پسندیده شدن
-
تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 23:22
واااااااااای خداااااا امروز رو دوس داشتم خیییلی!(بغیر از یه چنتا تستی که امتحان آسیب شناسی روانی1 حالمو گرفت بقیش عشق بود. خخخ) xa0 ساعت الان 4:33 صبح روز سه شنبه اس. سی ام خرداد نود و شیش. تو اتوبوسم. خوابم نمی بره دیگه. اومدم وبلاگو چک کردم. حیفه، خیلی حیفه خاطره دیروز رو ثبت نکنیم. امتحان آخرم بو...
ظفر یعنی پیروزی یعنی کامروایی
-
تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 23:22
اگه برام کارت دعوت بیاد از بهشت آسمون ها،نمیرم اگه تو باهام نباشی. بهشت من اینجاست وقتی با توام، بهشت یعنی تک تک اون لحظاتی که تو خیابون ظفر، تو اون هوای دلچسب دو نفره، با هم قدم زدیم. شاید هیچ وقت بهشت اون دنیا رو نبینم، ولی تو بازم منو ببر به بهشت خودمون باشه؟ #مریم_نوشت xa0
تصور بدون تو
-
تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 23:22
[unable to retrieve full-text content]این روزا که از مریم دورم و خبرهای خوبی از طرف خانوادش نمی شنوم گاهی مث ادمای مازوخیستی دست به خود آزاری می زنم. یکی از این کارا تصور xa0دنیای بدون مریمه. داشتم تصور می کردم اگه مریمی نباشه چی میشه چطوریه و غیره. نمی دونم چرا نمی تونستم تصور کنم تا می خواستم تصور...