ته دلتنگی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
-
تاریخ: 1398/2/9 ساعت: 13:29
قبلنا...دلت ک تنگ میشد یهویی پا میشدی میومدی مشهدالان بعد این همه مدت ندیدن واقعا زشته ادعا کنی ک دلت تنگ شده! یا ته دل تنگیته! ته دل تنگیته؟؟؟نه نیست.اصلا و ابدا نیستواسه چهار روز اصفهان رفتن لحظه ای
say something
-
تاریخ: 1398/2/9 ساعت: 13:29
Say something, I’m giving up on youI’ll be the one, if you want me toAnywhere, I would’ve followed youSay something, I’m giving up on youچیزی بگو، می خواهم رهایت کنممن همانم ( کسی که می خواهی )، اگر ت
خاطره اول
-
تاریخ: 1397/11/14 ساعت: 11:37
امروز میخوام دوتا خاطره بنویسم. اولیش مال دو ماه قبل و دومی مربوط به یک ماه قبله. راستش قصد نداشتم این دوتا رو بنویسم چون شاید بدآموزی داشته باشه! ولی خب از طرفی دوست دارم بعدا با بچه یا بچه هامون بشی
منتظرم
-
تاریخ: 1397/11/14 ساعت: 11:37
از صبح تا الان نیستی چندبار اومدم پروفایلتو چک کردم و رفتم، نبودی. نمی دونم شاید خنده دار باشه ولی جات خالیه تو تلگرام. هر پیامی که اون بالا میاد یک لحظه نفسم وایمیسته، تا بعد می فهمم از طرف تو نیست. وقتی نیستی انگار همش منتظرم...
سفر عشق
-
تاریخ: 1397/11/14 ساعت: 11:37
ساعت 1 و نیم ظهر شنبه بود که یهو مریم پیام داد بدجوری دلم براش تنگ شد. وسایلم رو برداشتم و راهی شدم به سمتش. می دونستم کلاسش ساعت 7 تمام میشه و من باید 480 کیلومتر رو می رفتم تا بتونم ببنیمش بدون توقف
عروسی بی عروسی
-
تاریخ: 1397/11/14 ساعت: 11:37
آخه...چرا؟ ها؟ چرا آخه؟ چرا بدشانسی؟ اون ازون دفعه که مجید اومد پیشم گوشیمو جا گذاشته بودم اینم ازین! اه عروسی رفتن رو میگم. یکی از دوستای مجید میخواست ازدواج کنه. منم تا حدوددی میشناسمشون. قرار بود 6
حالت رو خوب می کنم
-
تاریخ: 1397/11/14 ساعت: 11:37
-مجید، ناراحتم، حوصله ندارم اصن. +مریم جانم بی حوصلگیت رو هم می خوام. مریمم نبینم غمگین باشی -غمگینم. هیشکی منو دوس نداره! +ای جانم مهم اینه من یه دنیا دوستت دارم. اندازه تمام دوست داشتن های دنیا خانم
شیرین ترین خواب
-
تاریخ: 1397/11/14 ساعت: 11:37
خواب یک خانواده واقعی همراه با یک بچه که مال من و مریم بود.xa0
2 اذر 97
-
تاریخ: 1397/11/14 ساعت: 11:37
این چند روز داشتم فقط به شروع رابطمون فکر می کردم نمی دونم چم شده ولی ترسیدم ترسیدم از جدایی. شاید 2 اذر یادم انداخت که رابطمون سه ساله شده یادم انداخت که دیگه جدایی غیر ممکنه شاید یادم انداخت که با س
هزار و خورده ای
-
تاریخ: 1397/11/14 ساعت: 11:37
"به سبک شاملو" مجید من امروز برایم به مانند احمد بودی و من آیدای تو امروز سرم را بر روی شانه ات، تکیه گاه ام، گذاشته بودم و تو برایم از شاملو زمزمه می کردی. به قول خودت عشق بازی قشنگی بود! ا
بلدی منو...بلدمت
-
تاریخ: 1397/11/14 ساعت: 11:37
خوشحالم که همو یاد گرفتیم. همیشه یاد اون متن که خونده بودم میفتم: من و تو برای هم مثل خونه ای شدیم که همه سوراخ و سنبه هاشو یاد گرفتیم. تازگی خیلی بیشتر حس میکنم زن و شوهری شدیم! خخخخ مثلا اونروز که د
وقتی که رفت
-
تاریخ: 1397/11/14 ساعت: 11:37
بالخره تمام شد. بالخره وقتش رسید که بره ظهر دوشنبه اومد اینجا یکم کلافه بودم یکمم از دستش عصبی که می خواد بره همش داشتم فکر می کردم اخرین باریه که امده خونم اخرین باریه که نهار می خوریم اخرین باریه که
هوای دلمون خوبه
-
تاریخ: 1396/11/23 ساعت: 18:56
هوای دلمون خوبه. خب طوفان خواستگار مریم هم گذر کرد و مریم بهش جواب رد داد. قراره توی این یکی دو هفته برم خواستگاریش اولین خواستگاری رسمی عمرم و امیدوارم اخرین خواستگاری باشه. این روزا فقط خدا رو شکر می کنم که مریم رو بهم داده و تو هر شرایطی فقط تصور چهرش می تونه تا اعماق وجودم آرومم کنه. خدایا دوست ...
وسط امتحانا
-
تاریخ: 1396/10/25 ساعت: 2:55
واقعا توی ناحقی و ستمگری بعضیا می مونی! مخصوصا همونا که اینقدر قبولشون داری که گاهی به خودت میگی کاش مثل اون بشم! استاد آسیب شناسی روانی ام رو میگم. خیلی شخصیت خوب و دوست داشتنی ای داره ولی نمی دونم چرا موقع امتحانا یکم تعهداتشو فراموشش میشه! آخه چند تا از سوالا واقعا توی جزوه و کتابش نبود و بدترین ...
لیستی از اولین هامون:
-
تاریخ: 1396/10/25 ساعت: 2:55
-اولین باری که نگاهمون بهم برخورد، سر کلاس روانشناسی اجتماعی بود. یه استاد باحال و خفن! که الان شده عزیزدل من.-اولین باری که باهاش حرف زدم، سر همون کلاس بود که خودمو معرفی کردم و گفتم قرار بود پزشکی قبول بشم! ولی به جاش آخرین رتبه ی کارناممو آوردم! -اولین باری که بیرون از دانشکده دیدمش، توی بهزیستی ...
...
-
تاریخ: 1396/10/20 ساعت: 0:18
[unable to retrieve full-text content]همه خوب و نرمال به نظر می رسن، تا قبل اینکه بشناسیشون.
یکشنبه 17 دی
-
تاریخ: 1396/10/20 ساعت: 0:18
حالم خوب نبود. راستش یکم به راهی که میرم شک کردم یعنی بقیه سبب شدن که شک کنم شاید هم اونا به راهشون هنوز فکر نکردن که شک کنن. خسته و پژمرده بودم که یادم افتاد قراره مریم رو ببینم امروز اونم بعد یه هفته. دیدمش کلی بغلش کردم بوسش کردم و از همیشه حس می کردم بیشتر دلم براش تنگ شده. همه ی نگرانی هام رو ف...
تو شب یلدای منی، دیوونه ی دوست داشتنی...
-
تاریخ: 1396/10/3 ساعت: 14:11
با سلام خدمت تک تک خوانندگان محترم وبلاگمون.من که حالم خوووووووووبه خووووووووبه امیدوارم شما حالتون بهتر از من باشه. با خودم قرار گذاشته بودم حالم که خوب شد بیام اینجا و بنویسم.دلیلش چیه اونوقت؟ دیشب مجید رو بعد چهار روز دیدم(که اندازه ی چهار هفته گذشته بود) البته باید عرض کنم که یه بحث نزدیک به دعو...
مسئولیت (مریم)
-
تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 1:30
هر وقت کسی رو به خودتون وابسته کردین، در برابر تمام احساسات و دل تنگی ها و بی قراری هاش مسئولین! این متن رو خیلی زیاد خونده و شنیده بودم، خیلی! ولی شنیدنش امشب از زبون تو، توی اون حس و حالم، واقعا قلبمو لرزوند...
دو روز بدون او (مجید)
-
تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 1:30
این یکی دو روز خیلی خوابیدم طوری که انگار دنیای واقعی خوابه نه بیداری. مریم رفته خونه و من همش دارم بهش فکر می کنم. اتفاقی با یکی از دانشجوهام جت کردم یادمه اخرین باری که دیدمش عاشق بود. اره عاشق یه دختر ولی مث اینکه تمام شده بود یکم ناراحت شدم. ولی نمی دونم چطور تونسته تحمل کنه همش می خواستم خودم ر...