تولد مریم (مجید)
-
تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 1:30
امروز 2 آذره ساعت 11 صبحه هنوز نه بهش پیام دادم. راستش می ترسم یعنی یکم حساس شدم روی چیزایی که باید بگم. نمی دونم مهم ترین روز عشقت رو چطوری باید بهش تبریک بگی هر چی فکر میکنم چیزی یادم نمیاد جز کلمات تکراری. واقعا خوشحالم که توی آذر به دنیا اومده من عاشق آذرم. آذر یه ماه خاص بوده همیشه برام جزو ماه...
تولد مریم 2 (مریم)
-
تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 1:30
امشب تو خوابگاه برام تولد گرفتن. همیشه عاشق اینجور تولد گرفتن هامون، رقصیدن هامون، مسخره بازی هامون و کلا تو فاز رفتنامون بودم ولی امشب اونقدی که باید بهم نچسبید. وقتی جانان یه تولد بزرگ برات می گیره، توقعت میره بالا خب! اینا برات تولد نیس! اصن تولدی که نتونی هوای دلبر رو توش نفس بکشی،نباشه که برات ...
سرما خوردم (مجید)
-
تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 1:30
از خواب بیدار شدم و دیدم کلی سرما خوردم طوری که نفس نمی تونستم بکشم تمام بدنم درد می کنه. به هر زوری که بود خودم رو به گوشیم رسوندم دیدم خاموشه. با این که اصلا حوصله نداشتم شارژر رو پیدا کردم و روشنش کردم اره معتاد شدم که صبح ها تلگرامم رو قبل از هر چیزی جک کنم ببینم مریمم پیامی برام فرستاده یا نه؟ ...
نیستی.داغونم (مریم)
-
تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 1:30
شب شد.ساعت نزدیک یک صبحه.هنوز خبری از مجید ندارم.واقعا نگرانشم.همش فکرم میره سمت تصادف یا بدتر شدن حالش. از ساعت سه ظهر نیستش. چندین بار بهش زنگ زدم هردفعه هم گفت مخاطب در دسترس نمی باشد!! اول فکر کردم شاید داره برمی گرده بیرجند که تو جاده اس و آنتن نمیده ولی بعد دوساعت دیگه نباید در دسترس نباشه! چن...
حال خودمان خوب است، حال دلمان اما...(مریم)
-
تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 1:30
خب در ادامه ی پست قبل باید بنویسم که مجید جان جانان بنده، شارژ گوشیش تموم شده بود و گوشی مرده بود!! آخرش که من به ابولفظل پیام داده بودم و ازش خواسته بودم برام خبر بگیره از مجید.که اینجوری جواب داد:" سلام زنگ زدم به مجيد يكم مريضه سرماخورده،نگران نباشيد البته گوشيش خاموش بوده اول بعد روشن كرد.متاسفا...
قرار بود کمی غر بزنم(مریم)
-
تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 1:30
چمونه آخه؟ چرا این همه بی فرهنگی و کودک کار و آشغال ریختناشون تو خیابون و تعبیر کردن زرنگ بودن به جای کلاه سر هم گذاشتن یا کلاه برداشتن و هزار اذیت و آزار دیگه، کار زشتی نیست و عادی شده براشون ولی دو نفر که هم دیگه رو دوست دارن باید بخاطر یه سری عقاید چرت و پرت و مضحک و عهد جاهلیتی بعضیا (البته بیشت...
بابا مجی.مامان میم
-
تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 1:30
دلم نی نی خواست.خب چیه من نمی خوام که، دلم خواسته. به عشقم گفتم هروقت ازدواج کردیم زودی بچه دار شیم.میگه نه مقدمه می خواد.آخه نی نی دار شدن که مقدمه نمی خواد جیگرم، عشق می خواد. منم نمی خوام بچمون تو سختی بزرگ شه، نمیشه، چون وقتی بیاد همه چی رو با خودش میاره. ولی من می دونم. می دونم من و تو مامان و ...
این روزهای این روانشناس کوچک
-
تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 1:30
این روزا موندن تو بیرجند برام سخت تر از همیشه شده. دوست دارم زودتر این لیسانس لعنتی رو بدن به دستم و برم. چهار سال خیلی زیاده البته برای همه نه. برای بعضیا ممکنه کم هم باشه، حتی ممکنه بعضیا دوست نداشته باشن تموم بشه. خب معلومه بستگی داره چجوری و با کیا برات بگذره. منم روزایی رو داشتم که می خواستم بی...
روزگار یک روانشناس که چندان جالب نیست
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 4:23
حالم خوب بود یعنی الان نیست. همیشه فکر میکردم عاشق نمیشم یا اگه عاشقم شم و کسی رو دوست داشته باشم از کجا معلوم اون منو دوست داشته باشه. و خب بیشتر درگیر این نوع عشق های یک طرفه میشین ولی همه چیز خوب من مریم رو می پرستیدم و اونم منو دوست داشت. الان می فهمم که اینا مهمه ولی باید پدر و مادرش هم منو دوس...
حوصله عنوان ندارم
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 4:23
این روزا هیچی نمی دونم تنها چیزی که می دونم اینه که نباید از دستش بدم. شاید نباید همو از دست بدیم. می ترسم اینقدر خستمون کنن که دیگه نفسی برای عاشقی نمونه.xa0 ♥ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۶ ساعت 3:20 توسط مجید:
نزدیک به خط پایان
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 4:23
این روزا واقعا ذهنم خوددرگیری داره. خیلی به مجید فکر میکنم. قبلا هم همین اندازه فکر میکردم ولی الان فرق کرده، به جدایی مون فکر می کنم. مامان مخالف صد درصده. به نظرم از ته قلبش مخالفه! من خیلی باهاش بحث کردم سر این قضیه. هردفعه گفته نه! می تونه منو قانع کنه چون خیلی منطقی حرف میزنه باهام و قانعم کرده...
چهارده با چهارتا صفر
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 4:23
این روزا بی نظیره حالمون (البته از طرف خودم بخوام بگم، من حالم خوبه). تو این هفته سه بار رفتیم بیرون. هردفعه پنج ساعت، با احتساب اون یک ساعتی که چهارشنبه دیر شد، میشه به عبارتی--> چهارده ساعت!!...رکورده ها برا خودش. خخخخ اینم بگم که من شنبه می خواستم خداحافظی کنم با مجید. واقعا می خواستم. عزمم رو جز...
I'm in the blue
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 4:23
اصلا حوصله ندارم...حالم بده...میخوام گریه کنم خب ولی اشکام هم حوصلشو ندارن! نمی دونم چمه...آروم نیستم. تقصیر خودمه خب نباید وابسته اش می شدم.نباید اینقد بهش نزدیک می شدم. نباید دستامو با دستاش آشنا می کردم. نباید بغلش می کردم. چرا نشد که یه تیکه از خودشو بزاره بعد بره؟ یه تیکه کوچیک فقط؟ xa0 من بی ق...
این روزها با 500 کیلومتر فاصله
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 4:23
این روزا درگیر جابه جایی خونه هستم قراره فردا از این خونه ی معلم برم. راستش حس عجیبی دارم یه جور وابستگی خاص یه جور حس جدایی یا سفر. دراز کشیدم یه گوشه و دارم مث تمام شب های یک سال گذشته به لوستر خیره شدم. دارم مرور می کنم همه چی رو همه ی شب های خوب و بد این خونه رو. ولی این خونه جایی بود که مریم بر...
گفتگوی ساعت 3:33
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 4:23
مجید: حاضري يه عمر با من باشي مریم: آره مجید: مي خوام يه عهد ببندم تا روزي كه ازدواج نكني به پات مي مونم مریم: حتی تا ده سال؟؟ مجید: نگاه هيچ كي نمي كنم تو بگو تا اخر عمر مجید: نكنه ١٠سال ديگه منو نخواي ديگه مریم: کیو بخوام پس؟؟ من اصن به کسی اجازه نمیدم رد شه از خط قرمزم ک بخان نزدیکم بشن مجید: تو ...
مهمون دارم
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 4:23
ابری خبر کن قاصد باران، پرستو جان!عطری بیفشان بر حیاطِ خانه، شب بو جان! من میهمان دارم مبادا خاک برخیزد حالا که وقت آبروداری ست جارو جان! اینقدر بیتابی نکن پیراهنِ نازم! هی روی پیشانی نیا با شیطنت، مو جان! عاشق شدن را داشتم از یاد میبردم این شیر را بیدار کردی بچه آهو جان در چشمهایت شیشهی عمرِ مرا دا...
به غیر از سورپرایز بزرگ چه عنوانی بنویسم؟؟
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 4:23
اصلا خوب نیس که کنارمی!! چون عاااااالیه!!واقعا بعد قرار امروزمون داشتم فکر می کردم چرا خدا اینقدر دوستم داره؟؟مرسی که به خدا نزدیکترم میکنی. این اتفاقی ک امروز برام رقم زدی یکی از خوشحال کننده ترین اتفاقایی بود که می تونست تو عمرم برام اتفاق بیفته. چرا تو خوبی اینقدر؟آخه از کجا می دونستی من عاشق سور...
شروع یه بخش جدید از داستانمون
-
تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 23:22
یه هفتس خیلی فکرم درگیره. تو این هفته دو بار مریم رو دیده بودم و ایدم عملی نشده بود و از طرفی گفتن همچین حرف مهمی واقعا شرایط خاص می خواست چند بار خواستم ولی نشد راستش رو بخواین کلافه شدم از این که نمی تونم. بالخره تصمیم گرفتیم یه روز بریم سینما باخودم گفتم این دفعه حتما می گم. بقیه داستان از زبان م
دلتنگم
-
تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 23:22
[unable to retrieve full-text content]این xa0غروب جمعه مث این که تمام دلتنگی های دنیا رو با هم به من هدیه دادن. زودتر برگرد
بحث داغ وسط امتحانات پایان ترم
-
تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 23:22
اینقد اتفاقای قشنگ میفته و خاطرات خوشگل داریم و البته اینقد بحث کردیم با هم! که نمیشه همشو اینجا یادداشت کرد. الانم که تو خردادیم و اوج امتحانای ترم 4 مه. خسته شدم اااااااااااه T_T. xa0 دوشنبه xa0بیست و دو خرداد ساعت 9 قرار گذاشتیم بعد امتحان من. قرار شده بود یه نیم ساعتی همو ببینیم! ساعت 10 مجید مش...